جزئیات تازه از مهر ماندگار - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 13:30
مهر ماندگار آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «مهر ماندگار» را در ادامه بخوانید. اول مهر ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک بود کههمه بیهوده دویدن ها و حسرت های در نگاه به کودکان بزرگترِ کیف در دست به پایان رسیده بود و حالا دنیایی تازه و چه پُر اضطراب پیش رویم بودشانه به شانه با برادر بزرگمان حسن سوی مدرس...
آنچه باید درباره کم رنگهای تاثیر گذار بدانید - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 13:30
آنچه تاکنون درباره «کم رنگهای تاثیر گذار» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.کار هر روز شده بود ایستادن های طولانی برابر آینه اتاق... هم بود و هم نبود... رنگش به سبزی میزد و ضخامتش به هیچ...موریانه مویی بود ندید...ولی چه هویداسبیل های ابتدای نوجوانی ام را میگویم...همانها که یکی از چند نشانه یِ ...
روایت تازه از لانسکی - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 13:30
لانسکی در این مطلب، جزئیات مربوط به «لانسکی» ارائه شده است. ابتدای دوره دبیرستان بودم که سه شنبه های تلویزیون پخش مجموعه ای را آغاز کرد و شخصیت اصلی آن را یک پلیس سرکش بازی می کرد به نام لانسکیاو همیشه سوار بر یک موتور سیکلت خاص بود و خودسری اش غیر وصفعجیب دلنشین بودشاید هم چون خودِ ما نیز در سرازیر...
ماجرای عطرِ تو - تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 13:30
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «عطرِ تو» را در ادامه بخوانید.میشه بازم بمونی پای حرفام وشریک لحظه هام باشی؟هوامو پُر کنی با عطرِ حرفاتوکنارِ قلبِ من جا شی؟بمونی مثل زنجیریکه دستات حلقه هاش باشهبِشَم درگیرِ چشماتوکنارم خنده هات باشه؟من از تو خاطره دارمخودت اینا رو میدونیزمستونش رو یادت هستبگو گرمای ای...
عطرِ تو - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:05
میشه بازم بمونی پای حرفام وشریک لحظه هام باشی؟هوامو پُر کنی با عطرِ حرفاتوکنارِ قلبِ من جا شی؟بمونی مثل زنجیریکه دستات حلقه هاش باشهبِشَم درگیرِ چشماتوکنارم خنده هات باشه؟من از تو خاطره دارمخودت اینا رو میدونیزمستونش رو یادت هستبگو گرمای این فصلم تو میمونی؟برات از حالِ دل گفتمهمون قلبی که داغونههمون...
روزانگار - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:05
از آن تبدارِ در بندِ هوایِ سردی و احساسِ سر در گُم،کمی تا مُردنِ تنها، میانِ حجمِ گرمایِ پُر از احساس، باقی بودنبود از هر نگاهِ خیره بر احوالِ پُر ابهامِ من یک در میانِ صد نگاهی مهربان چون او به احوالم...که او آمد...و در بینِ تمامِ گَردِ دوری از هرآنچه دل به او احساس می گوید ، هم او آمد...و آن شد تا...
مادر بزرگ - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:05
مادربزرگ سلامبعد از آن رفتنت چند بار دیگر به زیرزمین خانه ات سرکی کشیدمپستو ها را خوب چرخیدمصندوقچه و چمدان قدمی ات را همخبری نبوددیگر جادویی نبود تا با هر بار رفتن به پستوی خانه ات تو را با همان خنده طلایی و مُشتی پُر از آجیل و گردو ببینمدلتنگ بودم... دلتنگِ آغوش های گرم و طولانی ات که اصرار داشتی ...
لانسکی - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 11:36
ابتدای دوره دبیرستان بودم که سه شنبه های تلویزیون پخش مجموعه ای را آغاز کرد و شخصیت اصلی آن را یک پلیس سرکش بازی می کرد به نام لانسکیاو همیشه سوار بر یک موتور سیکلت خاص بود و خودسری اش غیر وصفعجیب دلنشین بودشاید هم چون خودِ ما نیز در سرازیریِ خودسری بودیم برایمان جذاب جلوه می کردخاطر دارم در یکی از ...
نذر - تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 11:36
سن و سال زیادی نداشتم... آنقدر بودم که بدانم مُحَرَم ماه عزاست و چرا سیاه می پوشیم...قد آنکه بدانم تعزیه یک نمایش است و نه از هیبت شمر بترسم و نه از نعره های پیش بینی نشده اش...مثل هر سال و بر منوال هر روز، برادرم حسن تنها و دست در دست دوستان پُر شَرَش از خانه بیرون رفت و من ماندم روی دستان حسین، .....
... - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 3:10
ترکم نکنوقتی که میدانی دلم سیر از ندیدن های طولانیستتنها مرا مگذارزنجیر چشمانت به قلب و قلب من بین نفسهای تو زندانیست... #سجاد_نمازی
مالک کفش گمشده - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 3:10
یادش بخیر... اون روزها هر صبح کارم چک کردن کامنتها بود و خوندن نظراتو امکان نداشت نظری از تو و جود نداشته باشه...یادته برای امتحان هات آیه الکرسی می خوندم و تو هم یکی یکی همه رو خوب امتحان می دادی؟...تموم شد...همه اون دوستی و هوای هم رو داشتن...مث کُنج های دوست داشتنی و مثلث های خواستنی...همان که می...
کم رنگهای تاثیر گذار - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 3:10
کار هر روز شده بود ایستادن های طولانی برابر آینه اتاق... هم بود و هم نبود... رنگش به سبزی میزد و ضخامتش به هیچ...موریانه مویی بود ندید...ولی چه هویداسبیل های ابتدای نوجوانی ام را میگویم...همانها که یک
کوهی به نام پدرم - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 18:43
گاهی دلم تکیه به شانه های تو را میخواهد...مثل همان روزهاهمان روزها که خستگی را بهانه میکردم و شانه به شانه هایت میدادم و تجربه میکردم طعم "کوه" بودن راکوه بودن در درد,درد کشیدنهای سخت,سخت بودن های وقت
لیدر فامیل - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 18:43
ماجرایی از مجموعه داستانهای تمام نشدنی وحید باز هم وحید،همان خاله پسر که پیشتر از او و مجموعه عجایب الامورشان نوشته بودم ماجرایی پدید آورد تا ما را بر آن بدارد چند خطی قلم بزنیم و شرح ماوقع کنیم...
حرفهای مگو - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 18:43
حرفها انگار بر اساس نوعشان گوشهای مختص به خودشان را میخواهندگوشهایی که جنس شنیدنش عادت به آن گفت و گوها داردانگار به همین سبب هم حرفهای برخی برایمان کسل کننده و برخی دیگر جذاب استموضوع درست همینجاست
فصل تابستان - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 18:43
بگو ای فصل تابستان که تا کی می نشینی بر سر بختم و حاشا میکنی سردی از آدمهای ظاهر گرمبا قلبی زمستانی برو ای شرم گرمستانکه دل پاییز میخواهدهوای تازه از سمت خزانستانکمی سرماکمی زردیو
رضا سلمونی - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 18:43
اینکه چرا سلمونی رفتن هام رو فقط از وقتی پنج ساله شدم در خاطرم دارم و قبل اون رو به یاد نمیارم جزء اون دسته سوالات بی جواب ذهن پرسشگر من است.-یعنی سال شصت و نُه به بعد-این موضوع دو دلیل بیشتر نمیت
مهر ماندگار - تاریخ: 1398/1/18 ساعت: 18:43
اول مهر ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک بود کههمه بیهوده دویدن ها و حسرت های در نگاه به کودکان بزرگترِ کیف در دست به پایان رسیده بود و حالا دنیایی تازه و چه پُر اضطراب پیش رویم بودشانه به شانه با برا