مهر ماندگار
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «مهر ماندگار» را در ادامه بخوانید.
اول مهر ماه سال هزار و سیصد و هفتاد و یک بود کههمه بیهوده دویدن ها و حسرت های در نگاه به کودکان بزرگترِ کیف در دست به پایان رسیده بود و حالا دنیایی تازه و چه پُر اضطراب پیش رویم بودشانه به شانه با برادر بزرگمان حسن سوی مدرسه...وقتی نه مادر همراه بود و نه پدر...انگار آن روزها حضورشان رسم نبود...هرچند حسن خود از قد مردی بود شانه به شانه پدر.خوب در خاطر دارم که لباسهایمان هم شبیه هم بودماجرایی گُنگ از دعوای شب گذشته اش با
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
آنچه تاکنون درباره «کم رنگهای تاثیر گذار» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.کار هر روز شده بود ایستادن های طولانی برابر آینه اتاق... هم بود و هم نبود... رنگش به سبزی میزد و ضخامتش به هیچ...موریانه مویی بود ندید...ولی چه هویداسبیل های ابتدای نوجوانی ام را میگویم...همانها که یکی از چند نشانه یِ ابتداییِ مردانگی بوداین لامصب های ریز با همه نادیده گرفتنشان عجب رنگ و نمایی به صورت داده بودند... دیگر سرت را بالاتر میگرفتی و بر حسَب عادت،، مدام دستی به گوشه هایِ انبوه از هیچش میکشیدی تا تیزش کرده
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
لانسکی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «لانسکی» ارائه شده است.
ابتدای دوره دبیرستان بودم که سه شنبه های تلویزیون پخش مجموعه ای را آغاز کرد و شخصیت اصلی آن را یک پلیس سرکش بازی می کرد به نام لانسکیاو همیشه سوار بر یک موتور سیکلت خاص بود و خودسری اش غیر وصفعجیب دلنشین بودشاید هم چون خودِ ما نیز در سرازیریِ خودسری بودیم برایمان جذاب جلوه می کردخاطر دارم در یکی از قسمت هایش این پلیس سرکش یک کتک کاری جانانه را انجام می داد و در انتها، یک چسب زخم را کج روی پیشانی اش می زد.از آنجا که ما نسل جَو های بعد ا
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «عطرِ تو» را در ادامه بخوانید.میشه بازم بمونی پای حرفام وشریک لحظه هام باشی؟هوامو پُر کنی با عطرِ حرفاتوکنارِ قلبِ من جا شی؟بمونی مثل زنجیریکه دستات حلقه هاش باشهبِشَم درگیرِ چشماتوکنارم خنده هات باشه؟من از تو خاطره دارمخودت اینا رو میدونیزمستونش رو یادت هستبگو گرمای این فصلم تو میمونی؟برات از حالِ دل گفتمهمون قلبی که داغونههمون که با تو درگیر وهمون بی تابِ دیوونهبه زانو اومده قَدَممِثِ مَردی که دَر بَندهبگو بازم تو میمونی؟با لبهایی که میخندهنمیدونم که این حرفامتو ق
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
یادش بخیر... اون روزها هر صبح کارم چک کردن کامنتها بود و خوندن نظرات
و امکان نداشت نظری از تو و جود نداشته باشه...یادته برای امتحان هات آیه الکرسی می خوندم و تو هم یکی یکی همه رو خوب امتحان می دادی؟...تموم شد...همه اون دوستی و هوای هم رو داشتن...مث کُنج های دوست داشتنی و مثلث های خواستنی...همان که میدانم و آنکه میدانی.
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
کار هر روز شده بود ایستادن های طولانی برابر آینه اتاق... هم بود و هم نبود... رنگش به سبزی میزد و ضخامتش به هیچ...موریانه مویی بود ندید...ولی چه هویداسبیل های ابتدای نوجوانی ام را میگویم...همانها که یک
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری
برچسب:
نویسنده: پرنیا اکبری