خرید بک لینک


سن و سال زیادی نداشتم... آنقدر بودم که بدانم مُحَرَم ماه عزاست و چرا سیاه می پوشیم...قد آنکه بدانم تعزیه یک نمایش است و نه از هیبت شمر بترسم و نه از نعره های پیش بینی نشده اش...
مثل هر سال و بر منوال هر روز، برادرم حسن تنها و دست در دست دوستان پُر شَرَش از خانه بیرون رفت و من ماندم روی دستان حسین، ...خیلی زود آماده شدم و دست در دست او هرچه میتوانستیم تُند رفتیم تا به میدانِ تعزیه رسیدیم... آن سال را برخلاف سالهای قبل خیلی زودتر به میدان رفتیم تا درست پشت حِفاظی که دور میدان تعزیه کشیده شده بود بنشینیم و آن سال را با خیال آسوده تعزیه ببینیم.
این بین مدام از ما پذیرایی هم میشد... 1 های شربت و شیر گرم و کیک های یزدی... انتحار می کردم با این همه خوردنیِ رایگان

برچسب: نویسنده: پرنیا اکبری تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 11:36

صفحه بندی